من از تبار غربتم، از آرزوهای محال
قصه ما تموم شده، با یه علامت سوال!!!
چیگده نفس شده بودی!!!
با اون بوی ادکن و کت و شلوار شیکت و تیپ همیشه یک و جنتلمنیت که هیچ مردی نمیتونه روی تیپ و هیکلت بزنه دیوونه ام کردی. وقتی گفتی کوفت، لبخند از رو لبام نمی رفت. وقتی می خندیدی و سوتی دادی، وقتی به بعضی چیزای مملکت اعتراض کردی، وقتی نگاه مهربونتو دیدم ( یکی دو باری که عصبی میشی و اخم میکنی) ، وقتی یکدفعه نمی دونم بابت چیزی که فقط می تونم حسش کنم شرمگین و محجوب شدی و رفتی، دلم میخواست محکم ماچ موچیت کنم! دیگه نمی تونم نفس بکشم!
دوستت دارم،
بسيار،
هنوز... !
خیلی دوستت دارم و امیدوارم این حس یه جوری باشه که بهم لطمه نخوره. خدایا هر کاری که میدونی برام خوبه بکن. ده روز شده بود که ندیدمت؟ چه بد گذشت! همش دلم میخواد بهت فکر کنم و در عین حال میخوام از این افکار فرار کنم! حس میکنم که دیگه ظرفیتم تکمیل شده. نمیتونم، نمی کشم!
شده تموم وجوت پر گویش باشه و دلت نخواد هیچی بگی؟ فقط بخوای یه گوشه بشینی، چشماتو ببندی و با فکرش به یه رویای شیرین فرو بری؟ من الان اون جوریم. فقط دلم میخواد سکوت کنم!!! امشب پر شعرم!!!!!
تو رو تو صدای قلبم لحظه به لحظه شنیدم
تو رو حس کردم تو قلبم، من تو رو نفس کشیدم!!!
مث حس کردن گرما یا حضور یه صدایی
به تو اما نرسیدم ندونستم تو کجایی
غایب همیشه حاضر تو رو باید از کی پرسید
از ته دره ظلمت یا نوک قله خورشید