لحظه ها را با تو بودن در نگاه تو شکفتن حس عشقو در تو دیدن مثل رویای تو خوابه
با تو رفتن با تو موندن مثل قصه توروخوندن تا همیشه تورو خواستن مثل تشنگی ابه
اگه چشمات منو میخواست تو نگاه تو میمردم اگه دستات مال من بود جون به دستات میسپردم
اگه اسممو میخوندی دیگه از یاد نمیبردم اگه با من تو میموندی همه دنیا رو میبردم
بی تو اما سر سپردن بی تو و عشق تو بودن تو غبار جاده موندن بی تو خوب من محاله
بی تو حتی زنده بودن بی هدف نفس کشیدن تا ابد تو رو ندیدن واسه من رنج و عذابه
توی آسمون عشقم غیر تو پرنده ای نیست
روی خاموشی لبهام جز تو اسم دیگه ای نیست
توی قلب من عزیزم هیچ کسی جایی نداره
دل عاشقم به جز تو هیچ کسی رو دوست نداره ( معین)
این شعرو آخر کتابم نوشتم . به نظر خودم که خیلی خوب شده . اما این چند روز.....
حالم خیلی بد شده بود . الانم گود گود نیستم . برایم دعا کنید. دارم به مرز افسردگی میرسم . خدایا کمکم کننننننننننن!!!
هیچ گاه نبودن ، به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست !
زندگی بزرگراهی ست که در انتهای آن نوشته شده : « دور زدن ممنوع!!!!»
مراقب گرمای دلت باش تا کاری را که زمستان با زمین کرد ، زندگی با دلت نکند !!!
پی نوشت : رفتم یه رمان گرفتم . « همخونه» ! با اینکه توی گلوشون شکل بقیه کتابا کلی چیزای نگفته موند, با اینکه تا اخرش به یکدیگر نگفتند که چگده دوست دارم , با اینکه دختره از سر غرورش یا چیز دیگه کاری نمیکرد , با اینکه دلم شکست , با اینکه....اما به نظرم قشنگ بود . نویسنده اش با نثرش منو ارضاء میکرد . اما من کلی فریاد توی گلو داشتم که داشت خفه ام میکرد!!!!!!
