می توان با خار و خس همسایه شد
زخم ها خورد و ولیکن دم نزد
می توان یک عمر گلها را ندید
حرفی از این سینه پر غم نزد
می توان گل بود و با خار همسفر
می توان گل را به خار پیوند زد
می توان زخمی شد و اشکی نریخت
می توان بر زخم دل لبخند زد
می توان اندر میان این قفس
بال و پر را بر در و دیوار زد
می توان با زخم های تازه تر
پوزخندی بر دل تبدار زد
می توان در حسرت دیدار نور
چشم ها را اندکی بست و ندید
می توان با یاد یک آوای خوش
گوش ها را بست و در رویا شنید
می توان در حسرت دل های پاک
بی صدا فریاد زد ، نالید و رفت
می توان با یادی از انسان شدن
اشک هایی در درون بارید و رفت


این شعر یکی از معلم هایم بود که خیلی دوستش داشتم . یادش به خیر.