|
همه چی آرومه!!!!
|
|
|
همه چي آرومه تو به من دل بستي
اين چقدر خوبه كه تو كنارم هستي
همه چي آرومه غصه ها خوابيدن
شك نداري ديگه تو به احساس من
همه چي آرومه من چقدر خوشحالم
پيشم هستي حالا به خودم مي بالم
تو به من دل بستي از چشات معلومه
من چقدر خوشبختم همه چي آرومه
تشنه چشماتم منو سيرابم كن
منو با لالايي دوباره خوابم كن
بگو اين آرامش تا ابد پابرجاست
حالا كه برق عشق تو نگاهت پيداست........  
عشق من چیگده خوش تیپ شده بودی..........
التماس دعا واسه پسر عموی خانومی....تو کماست....
|
|
پنجشنبه دوم مهر 1388 |
|
|
| |
|
بارون!!!
|
|
|
واي كه چقدر دلم براي شنيدن صدات تنگ شده. براي لمس دستاي گرمت. براي چشيدن طعم آغوش امنت. و ذوب شدن زير نگاه سوزان و ناب اون چشماي دوست داشتني...
منو ميبيني عزيزم؟...منو ميشناسي؟...من كجاي گذشته تو گم شدم؟!!....به من بگو... بگو كه جاي من كجاست عشق من....منو لايق درد دلت بدون... درداشو بريز به دل من... من امانت دار خوبيم...مطمئن باش....
‹‹بارونو دوست دارم هنوز چون تو رو يادم مياره
حس ميكنم پيش مني وقتي كه بارون ميباره
شونه به شونه ميرفتيم من و تو تو جشن بارون
حالا تو نيستي و خيسه چشماي من و خيابون...››
|
|
جمعه بیستم شهریور 1388 |
|
|
| |
|
هیچی!
|
|
|
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی؟
در میان گریه می نالید
دوستش دارم، نمی دانی؟!!!
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟!!! فروغ
|
|
دوشنبه نهم شهریور 1388 |
|
|
| |
|
میگی تقصیز منه؟!!!
|
|
|
مردی تو دل من نمی خوام تو رو
من دوست ندارم از اینجا برو
من دیگه نمی خوام باشم کنار تو
کاری ندارم دیگه به کار تو
هر کاری کردی رفتی تلافی نکردم
توی خوابتم نبین یه روز برمیگردم
اون نگات اون چشات رفته از یاد دیگه دوستم تداری تو سرده دستات
پیر شده دل من بریده از عشق حرف تو واسه من نداره ارزش..........
|
|
یکشنبه هشتم شهریور 1388 |
|
|
| |
|
بریدا
|
|
|
بریدا- ممکن است در هر زندگی با بیش از یک بخش از وجودمان ملاقات کنیم؟
ویکا با تلخی بارزی اندیشید: بله. و هنگامیکه چنین بشود قلب تکه تکه میشود و نتیجه آن درد و رنج خواهد بود. نیز می توانیم بگذاریم که بخش دیگر ما به راه خود ادامه دهد. بی آن که این حقیقت را بپذیرد و یا حتی درکش کند. در این صورت برای ملاقات دوباره با او به یک تولد دیگر نیازمندیم. و به خاطر خود خواهی مان به بدترین عذاب محکوم خواهیم شد. عذابی که خود برای خود خلق کرده ام:« تنهایی!!!»
برگرفته از بریدا
شاهکاری از پائولو کوئیلو
|
|
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 |
|
|
| |
|
شیرینی!!!!
|
|
|
این چند روزه با یه تلنگر میشکنم.
نمیدونم به چی فکر می کنم . اما خدایا می دونم که تو می دونی و فقط تویی که می تونی کمکم کنی.
من تو رو اونجوری که هستی دوست دارم...با همین تیپ و قیافه و همین خصوصیات و ویژگیا...با شعوری...با درکی ...میفهمی...اما چرا دلگیری عزیزم؟!!!!
امروز...چه سخت و اشک آلود گذشت...نمی دونم شیرین بود یا نبود...گرچه که کنار تو بودن همیشه شیرینه...روزی که اومدی فکر کردم مث بقیه ای...میای و میری...اما تو نرفتی...هنوز هستی... اینجایی...توی قلب کوچیک من...حتی اگر کنار من نباشی و من نتونم چشمای قرمز و تبدارتو ببینم!!! امیدوارم که خوشبخت باشی عزیزم...
No othere love can take your place
Or match the beauty of your face!!!
« من فدای تو ،به جای همه گلها، تو بخند!!!»
|
|
چهارشنبه سوم تیر 1388 |
|
|
| |
|
من فدای تو!!!
|
|
|
شنیدن خبر عروسیت!
گرچه تلخ بود
اما کنار اومدم
شوکه شدم
گرچه بعد تکذیب شد!!
به حال من چه فرقی میکنه
که تو باشی یا نباشی
جفتش یکیه ، خیال باطلیه
خسته ام ،خیلی خسته ام!!!!!
دلم میخواد فقط یکبار
فقط و فقط یکبار
دستاي گرم و پرقدرت تو،
دستاي لرزان و نا توان منو بگيره!!!
نه سوزش نگاهت،
نه حس حضورت، اينكه هستي،
نه آغوش پر اطمينانت،
ديگه هيچ كدومو نمي خوام!
فقط و فقط، يكبار، گرقتن دستاي گرم تو!!!!!!
« نمي دونم چي بايد بگم، خودتم نمي دوني چيكار با من كردي؛ كه هيشكي خودش نيست،كه هيشكيو جز تو نمي بينم، هر كتابي كه مي خونم تو رو تصور ميكنم، هر مرديو كه ميبينم با تو مقايسه ميكنم!فقط و فقط، يك چيزو مي دونم:
«من فداي تو ، به جاي همه گلها تو بخند!!!!!»
|
|
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 |
|
|
| |
|
|
|
|
چشامو میبندم و یادم میاد ۴ سال پیشو کاشکی لعنتی هیچ وقت باهام آشنا نمی شد!!!
اگه داستان دیو و پری راست باشه!! اینو من این ۴ سال پیشو نبین داشت تازه میگفت
امیر عاشقتم میخوام بین من و تو بشه این فاصله کم آره یه کم برام شده غیر قابل فهم که چطور یه آرزو خودشو یه خاطره کرد؟!!
بین این همه اومد و گذاشت دست رو من زود از دست میه هر کی زود بدست اومد!!!
حالا گوش کن تو بغل هر کی لم دادی یا با هر کی تنهایی رفتی هرجایی
صدام در نمیاد چرا یهو چت شدم
دیگه لعنت به من اگه به تو فکر کنم!!!!!!
|
|
شنبه شانزدهم خرداد 1388 |
|
|
| |
|
|
|
|
این قدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره
این قدر برات میمیرم قدر یه دنیا خوبی قدر هزار تا ستاره
بی تو دلم میگیره وقتتنها میشم کارم انتظاره
این قدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره!!!
دوست دارم!!!
|
|
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 |
|
|
| |
|
عیدت مبارک جیگمل!
|
|
|
دلم برایت تنگ شده عزیزکم. دیگه می دونم که نه من مال توام نه تو مال منی. که ای کاش بودی! دلگیریم! دلتنگیم! از دیروز بد جوری تو لکم. فکر این که سه هفته نبینمت...!
وقتی که یاد هفته پیش میفتم اشک تو چشام جمع میشه. love story رو گوش میکنم و کمکی اشک. اون دو روزی که حالم خیلی گرفته بود و نمیدونستم چرا. شبی که اومدی و دیدمت. حالم چیگده بد بود. دور تر از همیشه گوشه دیوار نشستم و فقط نیگات کردم! وسطاش بود که گفتی چون امروز یکی خیلی ساکته... یه بار دیگه ام اسممو دوبار پشت هم و بی مکث صدا کردی. مث همیشه. یه دفعه اشک تو چشام جمع شد و پشت چشام تار میدیدمت. داشتی نیگام میکردی. دستمال برداشتم و هیچی نگفتم. دیگه نه به حرفایی که میزدی گوش میکردم ، نه از تیکه هات خنده ام می گرفت. همه مونده بودن تو کارم. منم مونده بودم تو کار تو! بالا که داشتم تلفن میکردم، از پله ها می اومدی بالا. فقط نیگات کردم و بعدش چشمامو کردم اونور. همیشه وقتی من خوب بودم تو با بی محلیت حالمو میگرفتی. اون موقع من عزممو جزم میکردم که دفعه بعدی حالتو بگیرم. اما دفعه بعدی که من آماده بودم تا با سکوتم اذیتت کنم، یه تیکه ای یا حرکتی میکردی که همون اول کاری خلع سلاحم میکردی! من چه بیچاره ام! بوی تو رو چند دقیقه قبل از اومدنت میفهمم و به همه میگم. 4،5 باری که حسم درست گفت همه میخ شده بودن.
دیروزم که گفتم م گفت خدا لعنتت نکنه ببند دهنتو! هفته پیشم که دلگیر بودم همون اول کاری که چشمم بهت افتاد با خنده و ادای بامزه سلامم کردی. اما من واقعا کلافه بودم. تصمیم گرفته بودم که دیروزم بزنم به سکوت . مث اون روزی که غم تو چشام بیداد میکرد! اما نمیشد. چون وقتی که انرژی دارم و غمگین نیستم نمیتونم نشونش ندم و بزنم به کوچه علی چپ! یه مدتی بود که همه حسام قاطی شده بود و نمیفهمیدم که چه حسی بت دارم. اما دیروز که با لبخند گرمت اومدی و گفتی میشه بتر...؟! فهمیدم که نمیشه جلوی حال و هوامو بگیرم. من هیچی ازفکرت نمی دونم، هیچی!این دفعه هم جای همیشگیم نبودم. چیگده جیگمل شده بودی.
چیگده دوست داشتم وقتی که اون جوری دستتو به صورتت تکیه کرده بودی و حالت ابروها و لبات و نگاهت داشت دیوونه ام میکرد! وقتی که گفتی ناراحتم کردی، وقتی که مث بچه ها باهام رفتار کردی، وقتی که گفتی اینا کارای تویه، وقتی که داشتم م رو بوس میکردم و تو از پله ها می اومدی بالا و نیگام میکردی، وقتی که عیدو تبریک گفتی و موقع رفتن چشم از چشام برنمیداشتی،(انگاری که میخواستی چشاتو تا ابد توی چشام حک کنی!!!) وقتی که تموم شد و من اشکم دراومد!!! ۲۷ اسفند ماه ۸۷
|
|
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 |
|
|
| |